سرما را میگویم
چه در شهر من باشد
و چه در قلب تو...
سرد،سرد است
واستخوان میترکاند
...
تو استخوان میترکانی،در سرمای شهر من
و تحلیل میروی
آرام آرام
ومن استخوان میترکانم در سرمای قلب تو
وبزرگ میشوم
آرام آرام...
تو را به عشق،به ابی گیسوان شب ودم سپید ساری،عروس باش عروسک مباش...
سرما را میگویم
چه در شهر من باشد
و چه در قلب تو...
سرد،سرد است
واستخوان میترکاند
...
تو استخوان میترکانی،در سرمای شهر من
و تحلیل میروی
آرام آرام
ومن استخوان میترکانم در سرمای قلب تو
وبزرگ میشوم
آرام آرام...
هر حرفی را به هر کسی نزنم
بعضی حرفها را "اصلا" نزنم
وبا بعضی ها "اصلا"حرف نزنم
***
زیرنویس:
برای جمله اول به یقین رسیده ام ،روی دومی بیشتر باید کار کنم و در مورد سومی هم هنوز انقدرها متنبه نشده ام
شاید بروم زیر پوست ماه وبگویم خدا تمام شب را تزریق کند به رفتارم
شاید ستاره هارا آبستن کودکانی کنم تا با کودکان سیاره ام بازی کنند
شایدحوصله شایدی دیگر نباشد تا زندگی ام رابا اویی که توصیف چشمانش مهتاب است تقسیم کنم
شاید به بیابان بروم و با قلب خود خانه ای بسازم و قرنها در را به روی کسی باز نکنم
شاید در برابر خدا،که شاید هم خیلی بزرگ است قلب من پنجره ای ندارد که بازش کنم
وشاید هم...
( ..؟..)
نمیتوانم پیدایش کنم
...
می شود آن چراغ را روشن کنید؟
بالاخره پایان آن روزها رسید.روزهایی که ماه منیری به نام مدرسه،دقایق آنرابه جذرومد وا می داشت.دقایقی که ازچشم کودکیمان بسیار کندواز فراسوی شادیها وخاطراتمان خیلی زود رخت بربستند.
حالا که باید از مدرسه خداحافظی کنیم،خیلی از آن دقایق را دوباره یاد می کنیم و با یادشان دوباره خاطره می سازیم.روز اول را به یاد می آوریم که خیلی از ما با چشم تر به مدرسه می آمدند،وروز آخر را تجسم می کنیم که باز با چشمانی تر مدرسه را ترک می کنیم.شعار همیشگی مدرسه برایمان دلنشین بود وبعدها که بزرگتر شدیم،فهمیدیم که همهُ زیبایی اش به سادگی آن جمله ی کوتاه بود که همه ما آنرا-تنها- حس کردیم:"مدرسه خانه دوم ماست"
آنروزها را به یاد می آوریم که با مردی که در باران می آمد راهی کوچه های علم شدیم وبا اولین آجری که"بنّّا"روی خانه گذاشت،تشدید کردن شور وعشق را در کنار "باغ انار" "عمو اصغر" آموختیم.
همپای "حسنک"دویدیم تاآغل خردمان خالی نماند وبه خاطر آبروی ایرانمان با "کوکب خانم" میزبان میهمانهای سرزده شدیم،وندانسته می دانستیم که هیچ یک از این کارها "سلیقه"ی چندانی نمی خواهد تنها کمی"حکمت"و"فداکاری" می خواهد که آنرا هم از"پسر هوشیار"ی که خر گندمبار مردم را پیدا کرد واز فداکاری "ریزعلی" درآنشب سرد به ودیعت گرفتیم.
همهُ ما میدانستیم که منظور"روباه"از آن همه تملّق چیست، امّا هرگز ندانستیم که چرا بعد از این همه سال فریب خوردن،باز هم"پنیر"از دهان"کلاغ" می افتد.
جلوتر آمدیم ومعنی ایثار را در کالبد"حسین فهمیده"یافتیم.به همراه"پرستوها" به سرزمین"باران" کوچ کردیم وبا پسرک ده ساله اش از جویهای جهل پریدیم.
"گنجمان"حاصل"رنجمان" شد وآنرا بدست آوردیم.گنجی که کلیدش تنها یک تک مصرع زیبا بود:"دریغ است ایران که ویران شود...".
مدرسه پوست می انداخت وما اززیر پوستش عشق را از رادیکال بیرون آوردیم وبه توان ابدیت رساندیم.وآنروزها تازه میفهمیدیم که"شیر خدا"یعنی چه وچرا "در" بر دامن مولا دست اندازی کرد.وتازه آنروزها میفهمیدیم که"رستم"که بودوچگونه عشق"لیلی و مجنون"از قدرت او هم فراتر رفت.وازهمان روزها بود که اشعار حافظ و مولانا ونیما وسهراب همسفر ما شدند.ودر روزهای راهنمایی بود که یاد گرفتیم که با هر زبان میتوان به یکدیگر وصل شد و"دوستت دارم"با"احبّک"یا"i love you" فرقی ندارد.
بهارزندگی ما فرا می رسید وما سرمستانه در حیاط مدرسه سر میدادیم که:"باز بنفشه رسید..."
مدرسه باز هم پوست انداخت واینبار ما هم با او همساز شدیم تا لباس نوجوانی برتن کنیم و به این ترتیب دورانی را آغاز کردیم که چون عکسهای کتابهای دبستانمان زیبا وچون ماجرای"کباب غاز"ومصطفی یِ دیلاقی شیرین ودلچسب بود.خاطراتی ساختیم که هرورقش را هزاران واکنش گرماده و گرماگیر هم درهیچ آزمایشگاهی نتوانند آنرا تولید کنند،جز در بهشتی به نام "مدرسه".زمان به تندی می گذشت و ما سوار بر قطار مدرسه با شورو شوق به دنبال او،در حالی که نمی دانستیم که آخرین ایستگاه کجاست؟!
در دبیرستان یاد گرفتیم که چگونه به راحتی"اتحاد"شویم و به سختی"تجزیه"!برای ما ضابطهُ زندگی تنهابرحسب شوخی وشیطنت در تابع مدرسه تعریف میشد و وقتی یاد گرفتیم که از آن حد بگیریم، فهمیدیم که همهُ اینها را از کتابهای خسته کنندهُ روی میزمان داریم!
علّتش مهم نیست،ولی همهُ ما تازه وقتی از آغاز یاد می کنیم که به پایان رسیده باشیم.وقتی دبیر ریاضی آخرین قدر مطلق ها را روی تابلو می نوشت حسی در ما بود که درآن لحظه تعریفی از آن نداشتیم ،چیزی درست مثل لحظه ای که اولین معلم،روی تابلو اولین لوح کتاب فارسی را به صورت"ا" نوشت وکار ما از همانجا شروع شد.وبالاخره سالها گذشت تا اینکه ما به ایستگاه آخر"مدرسه"رسیدیم.بارانی که کودکانه در زیر آن میدویدیم،بند آمد وآن مرد هنوز در حال آمدن است وما هنوز هم اورا نمی شناسیم،هنوز هم راه شهری که دانایی اش "طوطی بازرگان"رانجات داد را نمیدانیم .هنوز نمی توانیم بفهمیم که گوسفندان چوپان دروغگو به چه گناهی طعمهُ گرگ شدند وچگونه ممکن است که"دوکاج"همیشه سبز آنقدر نا مهربان باشند که نتوانند در پناه هم بودن را تحمل کنند...
"نمیدانم شاید از گناه مدرسه باشد که ما اینها را هرگز نیاموختیم یاشاید هم این اشکال کتابهای درسی باشد وشایدهم تقصیر خودمان باشد که معنی اینها را نفهمیدیم... کسی چه میداند؟ "
هر چه یاس در گلدان انتظار روییده بود را پرپر کردم
و با آن فرش راهت را عطرآگین کردم
هر چه اقاقی در باغچه بود رابه هم آویختم
تا حلقه ای بسازم زیور اندامت
هر چه سبزه در دنیایم رسته بود را
گرد خود آوردم
تا بستری نرم بسازم
برای شب بی پایان چشمانت
وهرچه بود ...هرچه بود
وهر چه بود در دنیای کوچکم آذین شد
-تا آمدنت را جشن بگیرد!
و آمدنت...
و آمدنت دنیای کوچکم را لایق ندانست
...
و بعد از آن هر چه شمع بود را
در کوچه پس کوچه های شهر روشن کردم
-به نشانی
تا نباشد شبی روزی
که غم راه خانه ام را گم کند
وبعد از آن هرچه دیوار را،دور خود کشیدم
بلند بلند
تا رویاهای پشت در مانده ام
هرگز نتوانند از دیوارهای خانه ام بالا بیایند
وبعد از آن هرچه دریا را،برای چشمانم خریدم
نباشد که لحظه ای محتاج محنت اشک شوم
...
وبعد از آن هرچه باد،در دنیایم ورید
وبعد از آن هر چه طوفان،مرا با خود برد
-طوفان مرا از دنیایم برد!
...ومن هرچه بود را
-هرچه بود
هر چه بود را در دنیایم جا گذاشتم.
کمی آنسوتر،از میان اشک و آتش مردمی را میدید که با هیاهو به هر سو می دویدندو درحالی که اورا نشان می دادند فریاد میزدندکه:کوه فوران کرد.
غریبه هرروز میرفت زیر نور گیر بزرگ اتاق-که تقریبا تمام سقف را گرفته بود-وبه نقطه نا معلومی خیره میشد.انگار سکوت بزرگترین همدمش بود،حتی باشوخیهای پسرک همسایه هم به وجد نمی آمد و هیچ ترفندی اورا ترغیب به بازی کردن نمی کرد.
تا اینکه یک روز صبح که از خواب بیدار شد،دید که غریبه بیحال در زیر نورگیر خوابیده اول اعتنا نکرد ولی وقتی دید که غریبه اصلا تکان نمی خورد، کم کم به او نزدیک شدوبا تردید سعی کرد اورا لمس کند.فایده نداشت غریبه تکان نمی خوردنه اخم میکرد ونه روی بر میگرداند،تا اینکه زن صاحبخونه اومد واونو ازاتاق بیرون برد.
ظهر که پسر صاحبخونه از مدرسه اومد،صدای جروبحثی بلند شد باخودش فکر کرد که حتما غریبه از جایش ناراضی بوده وصبر کرده تا پسرک بیاید تا از اتاق کوچک وهم اتاقی کنجکاوش به او شکایت کند.صدا بلندتر شد:
"آخه بچه،چقدر گفتم که این زبون بسته رو با خودت نیار تو یه وجب جا حبس کن،مگه نگفتم که دووم نمیاره؟".
وپسرک همانطور که گریه میکرد گفت:
"خوب مگه ندیدی که چه جوری تو آب کثیف و بد مزه دریا دست و پا میزد؟اونجا که بدتر دووم نمیاورد تازه اینجا یه همبازی هم داشت".
صدای زن لحن آرومتری گرفت:
"اخه پسرم جای ماهی تو دریاست اونم اون زبون بسته که همهء عمرش رو اونجابوده وبه اونجا عادت داشته".
وپسرک هنوز گریه میکرد...
....
از جلوی شیشه آکواریوم کنار رفت و با نگاه پرسوالش به جای خالی غریبه خیره شد،در حالی که با خودش فکر میکرد که دریا،یعنی چی ؟
خود را گم کردم
واز آن روز نشانی ات را روی همه برگان درختان نوشتم
تا راه خانه ات را گم نکنم
بعد صدای شیرینت را به همه قطرات باران اموختم
تا دنیا به ساز تو احیا شود
نقش رویت را به حافظه باد سپردم
تا جذبه ی چشمانت را روی همه شنهای صحرا
روی همه ماسه های دریا
وروی دانه دانه ی گندمزار نقش کند
...
نامت را نامی جهان کردم
ومن را از حافظه زمین زدودم
حالا تو بگو
لاله سیه قلب ململ روی من
اینروزها هیچ جسمی سردو بیروح رادیده ای
که شبیه سایه ات باشد؟
-دیده ای،می دانم-
واز اینروست که تا همیشه
چتری سترگ بالای قلبت داری
مبادا خورشید عشقم
مرا به دنیایت آورد!!!
در شعله های واپسین می سوخت خورشید
وز بازتاب سرخ غمگینش دراین سوی
می سوخت از نو "تخت جمشید"
من بودم و رویای دور ان شبیخون
وان سرخی بیمار گون ارام ارام
شد اتش و خون
تاریکی وطوفان و تاراج
پرواز مشعلها هیاهوی سواران
موج بلند شعله تا اوج ستونها
فریاد ره گم کردگان درجنگل دود
دود در اتش ماندگان بی حرف بدرود
از هم فرو پاشیدن ایوان و تالار
در هم فروپیچیدن دروازه،دیوار
بر روی بام وپله در دالان ودهلیز
بیداد خنجرهای خونریز
غوغای جنگ تن به تن بود
"اوج شکوه شرق غرق سوختن بود"
دود سیاهش بی امان در چشم من بود.
بر نقش دیواری -دران هنگامه ـ دیدم
تندیس پاک اورمزد افتاده بر خاک
شمشیر دست اهرمن بود!
کم کم لهیب شعته ها کوتاه میشد
شب ـمثل خاکسترـ فرو میریخت خاموش
در پرتو لرزان مهتاب
سنگ و ستونهای به خاک افتاده،از دور
اردوی سربازان خسته
روح پریشان زمان،اینجا وانجا
چون سایه بربالین مجروحان نشسته
بهتی به بغض امیخته،
در هر گلویی راه بر فریاد بسته
چشم جهان ـماه ـ
تا جاودان بیدار می ماند
من باز می گشتم شکسته...
فریدون مشیری
