تبليغاتX
سرزمین من onLoad="scrollIn()"

بالاخره پایان آن روزها رسید.روزهایی که ماه منیری به نام مدرسه،دقایق آنرابه جذرومد وا می داشت.دقایقی که ازچشم کودکیمان بسیار کندواز فراسوی شادیها وخاطراتمان خیلی زود رخت بربستند.

حالا که باید از مدرسه خداحافظی کنیم،خیلی از آن دقایق را دوباره یاد می کنیم و با یادشان دوباره خاطره می سازیم.روز اول را به یاد می آوریم که خیلی از ما با چشم تر به مدرسه می آمدند،وروز آخر را تجسم می کنیم که باز با چشمانی تر مدرسه را ترک می کنیم.شعار همیشگی مدرسه برایمان دلنشین بود وبعدها که بزرگتر شدیم،فهمیدیم که همهُ زیبایی اش به سادگی آن جمله ی کوتاه بود که همه ما آنرا-تنها- حس کردیم:"مدرسه خانه دوم ماست"

آنروزها را به یاد می آوریم که با مردی که در باران می آمد راهی کوچه های علم شدیم وبا اولین آجری که"بنّّا"روی خانه گذاشت،تشدید کردن شور وعشق را در کنار "باغ انار" "عمو اصغر" آموختیم.

همپای "حسنک"دویدیم تاآغل خردمان خالی نماند وبه خاطر آبروی ایرانمان با "کوکب خانم" میزبان میهمانهای سرزده شدیم،وندانسته می دانستیم که هیچ یک از این کارها "سلیقه"ی چندانی نمی خواهد تنها کمی"حکمت"و"فداکاری" می خواهد که آنرا هم از"پسر هوشیار"ی که خر گندمبار مردم را پیدا کرد واز فداکاری "ریزعلی" درآنشب سرد به ودیعت گرفتیم.

همهُ ما میدانستیم که منظور"روباه"از آن همه تملّق  چیست، امّا هرگز ندانستیم که چرا بعد از این همه سال فریب خوردن،باز هم"پنیر"از دهان"کلاغ" می افتد.

جلوتر آمدیم ومعنی ایثار را در کالبد"حسین فهمیده"یافتیم.به همراه"پرستوها" به سرزمین"باران" کوچ کردیم وبا پسرک  ده ساله اش از جویهای جهل پریدیم.

"گنجمان"حاصل"رنجمان" شد وآنرا بدست آوردیم.گنجی که کلیدش تنها یک تک مصرع زیبا بود:"دریغ است ایران که ویران شود...".

مدرسه پوست می انداخت وما اززیر پوستش عشق را از رادیکال بیرون آوردیم وبه توان ابدیت رساندیم.وآنروزها تازه میفهمیدیم که"شیر خدا"یعنی چه وچرا "در" بر دامن مولا دست اندازی کرد.وتازه آنروزها میفهمیدیم که"رستم"که بودوچگونه عشق"لیلی و مجنون"از قدرت او هم فراتر رفت.وازهمان روزها بود که اشعار حافظ و مولانا ونیما وسهراب همسفر ما شدند.ودر روزهای راهنمایی بود که یاد گرفتیم که با هر زبان میتوان به یکدیگر وصل شد و"دوستت دارم"با"احبّک"یا"i love you" فرقی ندارد.

بهارزندگی ما فرا می رسید وما سرمستانه در حیاط مدرسه سر میدادیم که:"باز بنفشه رسید..."

مدرسه باز هم پوست انداخت واینبار ما هم با او همساز شدیم تا لباس نوجوانی برتن کنیم و به این ترتیب دورانی را آغاز کردیم که چون عکسهای کتابهای دبستانمان زیبا وچون ماجرای"کباب غاز"ومصطفی یِ دیلاقی شیرین ودلچسب بود.خاطراتی ساختیم که هرورقش را هزاران واکنش گرماده و گرماگیر هم  درهیچ آزمایشگاهی نتوانند آنرا تولید کنند،جز در بهشتی به نام "مدرسه".زمان به تندی می گذشت و ما سوار بر قطار مدرسه با شورو شوق به دنبال او،در حالی که نمی دانستیم که آخرین ایستگاه کجاست؟!

در دبیرستان یاد گرفتیم که چگونه به راحتی"اتحاد"شویم و به سختی"تجزیه"!برای ما ضابطهُ زندگی تنهابرحسب شوخی وشیطنت در تابع مدرسه تعریف میشد و وقتی یاد گرفتیم که از آن حد بگیریم، فهمیدیم که همهُ اینها را از کتابهای خسته کنندهُ روی میزمان داریم!

علّتش مهم نیست،ولی همهُ ما تازه وقتی از آغاز یاد می کنیم که به پایان رسیده باشیم.وقتی دبیر ریاضی آخرین قدر مطلق ها را روی تابلو می نوشت حسی در ما بود که درآن لحظه تعریفی از آن نداشتیم ،چیزی درست مثل لحظه ای که اولین معلم،روی تابلو اولین لوح کتاب فارسی را به صورت"ا" نوشت وکار ما از همانجا شروع شد.وبالاخره سالها گذشت تا اینکه ما به ایستگاه آخر"مدرسه"رسیدیم.بارانی که کودکانه در زیر آن میدویدیم،بند آمد وآن مرد هنوز در حال آمدن است وما هنوز هم اورا نمی شناسیم،هنوز هم راه شهری که دانایی اش "طوطی بازرگان"رانجات داد را نمیدانیم .هنوز نمی توانیم بفهمیم که گوسفندان چوپان دروغگو به چه گناهی طعمهُ گرگ شدند وچگونه ممکن است که"دوکاج"همیشه سبز آنقدر نا مهربان باشند که نتوانند در پناه هم بودن را تحمل کنند...

"نمیدانم شاید از گناه مدرسه باشد که ما اینها را هرگز نیاموختیم یاشاید هم این اشکال کتابهای درسی باشد وشایدهم تقصیر خودمان باشد که معنی اینها را نفهمیدیم... کسی چه میداند؟ "

+ نوشته شده توسط pepbo در جمعه 18 خرداد1386 و ساعت 10:55 |
به خاطر آمدنت

هر چه یاس در گلدان انتظار روییده بود را پرپر کردم

و با آن فرش راهت را عطرآگین کردم

هر چه اقاقی در باغچه بود رابه هم آویختم

تا حلقه ای بسازم زیور اندامت

هر چه سبزه در دنیایم رسته بود را

گرد خود آوردم

تا بستری نرم بسازم

برای شب بی پایان چشمانت

وهرچه بود ...هرچه بود

وهر چه بود در دنیای کوچکم آذین شد

-تا آمدنت را جشن بگیرد!

و آمدنت...

و آمدنت دنیای کوچکم را لایق ندانست

...

و بعد از آن هر چه شمع بود را

در کوچه پس کوچه های شهر روشن کردم

-به نشانی

تا نباشد شبی روزی

که غم راه خانه ام را گم کند

وبعد از آن هرچه دیوار را،دور خود کشیدم

بلند بلند

تا رویاهای پشت در مانده ام

هرگز نتوانند از دیوارهای خانه ام بالا بیایند

وبعد از آن هرچه دریا را،برای چشمانم خریدم

نباشد که لحظه ای محتاج محنت اشک شوم

...

وبعد از آن هرچه باد،در دنیایم ورید

وبعد از آن هر چه طوفان،مرا با خود برد

-طوفان مرا از دنیایم برد!

...ومن هرچه بود را

-هرچه بود

هر چه بود را در دنیایم جا گذاشتم.

 

 

+ نوشته شده توسط pepbo در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 8:44 |
    از تکرار همیشگی آغوشی که در آن آرمیده بودسرگیجه گرفته بود.چیزی مثل یک لرزانک در درونش جاری بود.از گوشه ای متروک درقلبش می جوشید،وارد رگهایش میشد و از این طریق تمام وجودش را پر می کرد.واین همان تکرار جاودان خشم روزهایش بود.تحملی جانفرسا از حضور بیرنگ کاینات.سرانجام با اندیشه ای گنگ شکیبایی تمام لحظاتش رادر یکجا جمع کردوبا غرشی ناگهانی تمام آن سیالات را از اعماق ذهن درونیش بالا آورد. 

   کمی آنسوتر،از میان اشک و آتش مردمی را میدید که با هیاهو به هر سو می دویدندو درحالی که اورا نشان می دادند فریاد میزدندکه:کوه فوران کرد.

+ نوشته شده توسط pepbo در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 8:52 |
     چند روزی بود که با هم همخونه شده بودند.۲۰ روز از بهار گذشته بود که پسرک صاحبخونه اون غریبه رو،هم  اتاق او کرده بود.روزهای اول خیلی سر به سرش میگذاشت،ولی هر دفعه اون با بی اعتنایی رو ترش کرده بود و به گوشه ی دیگری از اتاق پناه برده بود.به خاطر همین سعی میکرد که زیاد به پر و پاش نپیچه چون بالاخره هم اتاقی بودند وقرار بود تامدت نا معلومی با هم باشند.خلاصه هر روز دورترین نقطه اتاق نسبت به غریبه را انتخاب می کردو به او خیره میشد.خوب شاید حق هم داشت اون غریبه با اون تنپوش عجیب و رفتار عجیبترش بدجوری ذهن اونو مشغول کرده بود.درست بود که در کل به هم شبیه بودند ولی رنگ پوست وخالهای شفاف روی صورت،غریبه را از همه کسانی که میشناخت متمایز میکرد.

    غریبه هرروز میرفت زیر نور گیر بزرگ اتاق-که تقریبا تمام سقف را گرفته بود-وبه نقطه نا معلومی خیره میشد.انگار سکوت بزرگترین همدمش بود،حتی باشوخیهای پسرک همسایه هم به وجد نمی آمد و هیچ ترفندی اورا ترغیب به بازی کردن نمی کرد.

    تا اینکه یک روز صبح که از خواب بیدار شد،دید که غریبه  بیحال در زیر نورگیر خوابیده اول اعتنا نکرد ولی وقتی دید که غریبه اصلا تکان نمی خورد، کم کم به او نزدیک شدوبا تردید سعی کرد اورا لمس کند.فایده نداشت غریبه تکان نمی خوردنه اخم میکرد ونه روی بر میگرداند،تا اینکه زن صاحبخونه اومد واونو ازاتاق بیرون برد.

    ظهر که پسر صاحبخونه از مدرسه اومد،صدای جروبحثی بلند شد باخودش فکر کرد که حتما غریبه از جایش ناراضی بوده وصبر کرده تا پسرک بیاید تا از اتاق کوچک وهم اتاقی کنجکاوش به او شکایت کند.صدا بلندتر شد:

    "آخه بچه،چقدر گفتم که این زبون بسته رو با خودت نیار تو یه وجب جا حبس کن،مگه نگفتم که دووم نمیاره؟".

    وپسرک همانطور که گریه میکرد گفت:

    "خوب مگه ندیدی که چه جوری تو آب کثیف و بد مزه دریا دست و پا میزد؟اونجا که بدتر دووم نمیاورد تازه اینجا یه همبازی هم داشت".

   صدای زن لحن آرومتری گرفت:

   "اخه پسرم جای ماهی تو دریاست اونم اون زبون بسته که همهء عمرش رو اونجابوده وبه اونجا عادت داشته".

   وپسرک هنوز گریه میکرد...

....

   از جلوی شیشه آکواریوم کنار رفت و با نگاه پرسوالش به جای خالی غریبه خیره شد،در حالی که با خودش فکر میکرد که دریا،یعنی چی ؟               

pepbo 

+ نوشته شده توسط pepbo در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 و ساعت 14:28 |
تا تورا شناختم

خود را گم کردم

واز آن روز نشانی ات را روی همه برگان درختان نوشتم

تا راه خانه ات را گم نکنم

بعد صدای شیرینت را به همه قطرات باران اموختم

تا دنیا به ساز تو احیا شود

نقش رویت را به حافظه باد سپردم

تا جذبه ی چشمانت را روی همه شنهای صحرا

روی همه ماسه های دریا

وروی دانه دانه ی گندمزار نقش کند

...

نامت را نامی جهان کردم

ومن را از حافظه زمین زدودم

حالا تو بگو

لاله سیه قلب ململ روی من

اینروزها هیچ جسمی سردو بیروح رادیده ای

که شبیه سایه ات باشد؟

-دیده ای،می دانم-

واز اینروست که تا همیشه

چتری سترگ بالای قلبت داری

مبادا خورشید عشقم

مرا به دنیایت آورد!!!

+ نوشته شده توسط pepbo در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 و ساعت 20:33 |
ان سوی صحرا پشت سنگستان مغرب-

در شعله های واپسین می سوخت خورشید

وز بازتاب سرخ غمگینش دراین سوی

می سوخت از نو "تخت جمشید"

من بودم و رویای دور ان شبیخون

وان سرخی بیمار گون ارام ارام

شد اتش و خون

تاریکی وطوفان و تاراج

پرواز مشعلها هیاهوی سواران

موج بلند شعله تا اوج ستونها

فریاد ره گم کردگان درجنگل دود

دود در اتش ماندگان بی حرف بدرود

از هم فرو پاشیدن ایوان و تالار

در هم فروپیچیدن دروازه،دیوار

بر روی بام وپله در دالان ودهلیز

بیداد خنجرهای خونریز

غوغای جنگ تن به تن بود

"اوج شکوه شرق غرق سوختن بود"

دود سیاهش بی امان در چشم من بود.

بر نقش دیواری -دران هنگامه ـ دیدم

تندیس پاک اورمزد افتاده بر خاک

شمشیر دست اهرمن بود!

کم کم لهیب شعته ها کوتاه میشد

شب ـمثل خاکسترـ فرو میریخت خاموش

در پرتو لرزان مهتاب

سنگ و ستونهای به خاک افتاده،از دور

اردوی سربازان خسته

روح پریشان زمان،اینجا وانجا

چون سایه بربالین مجروحان نشسته

بهتی به بغض امیخته،

در هر گلویی راه بر فریاد بسته

چشم جهان ـماه ـ

تا جاودان بیدار می ماند

من باز می گشتم شکسته...

                                                       فریدون مشیری 

 

pepbo

+ نوشته شده توسط pepbo در سه شنبه 28 فروردین1386 و ساعت 12:3 |
هوای حوصله ابریست

واتاق کوچک دلم برای نوشتن از تو

زیادی تنگ است

پنجره ای می گشایم به سویت

آبی آبی

واشکهایم را پشت در نگه میدارم

اتاقم از حضورت گرم می شود

 وتوسوز سرد فاصله را محو می کنی

برای نوشتنت گرسنه ام میشود

وتا بدنبال قلم وکاغذ بروم،

تو رفته ای...

باد پنجره را میبندد ومن نمیدانم

که چرا باید این همه فاصله باشد

بین شعرهای روی کاغذ

تااحساس!

+ نوشته شده توسط pepbo در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 20:5 |
فردا روز دیگری است

وفردا صبح

من دوباره به دنیا می آیم

درست مثل صبح امروز،مثل صبح دیروز،مثل...

فردا دوباره زندگی می کنم

وروزهای رویایی را در ذهن امروزی ام نقاشی می کنم

(راستی هنوز رویای دیروز را بازی نکرده ام

باید ببینم چقدر از امروز مانده است...)

 

+ نوشته شده توسط pepbo در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 13:38 |
امروز اولین روز وبلاگ نویسی من است امیدوارم آغاز خوبی باشد برای خوب نوشتن!

+ نوشته شده توسط pepbo در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 13:25 |